هنرمند خانم آیشه شان (1938 – 1996)
بهخاطر تنهایی و بازگشت به زادگاه، یک سال و نیم در شهر عنتاب بیکس و بیپناه بود. دختری جوان، شاد و سرزنده بود اما شهر غنتاب در نگاهش تاریک و سیاه جلوه میکرد. این شهر را بر خود حرام کرد و ناچار شد آن را ترک کند و به استانبول کوچ نماید.
در آغاز دههی شصت، خانم هنرمند به استانبول رفت؛ شهری بزرگ که او در آن بیخانه و بیکس بود. سرنوشتش را به دست تقدیر سپرد. در استانبول توانایی آوازخوانی و استعداد هنریاش بیشتر آشکار شد، زیرا نمیتوانست از هنر دست بکشد. تا اینکه بهواسطهی هنردوستی به نام «البرت مشول» نخستین آلبوم خود را ضبط کرد. در آن کاست چهار ترانه بود: دو ترانه ترکی و دو ترانه کردی با نام «ئهز خهزالم» و «خفشێ». این کاست و صدای تازهاش به سرعت منتشر شد و به پرفروشترین کاست هنری بدل گردید، اما متأسفانه سهم اندکی از درآمد به او رسید و بیشتر سود نصیب تهیهکننده و شرکت شد.
آیشه شان از زندگی در استانبول چنین درد دل میکرد: «زندگی ادامه داشت اما هیچکس مرا نمیشناخت. ثروتمندان همهچیز داشتند، اما من تنها و فقیر بودم. دوبار قصد خودکشی کردم اما پشیمان شدم. فشار روانی شدیدی داشتم. فروشنده کاستهایم با پول خوب میفروخت اما سهم ناچیزی به من میداد.»
با شهرت بیشتر در دنیای هنر و بهخاطر خواندن به زبان کردی، فشار و دشمنی زیادی از سوی هنرمندان ترک بر او وارد شد. هنرمند شاد و سرزندهی کردها را نپذیرفتند و پلیس ترکیه مانع اجرای ترانههای کردیاش شد. در نتیجه، در سال 1972 ناچار به مهاجرت به آلمان شد و چهار سال در شهر مونیخ اقامت کرد و در آلمان و چند کشور اروپایی کنسرت برگزار نمود.
از همان ابتدا روحش شکسته و ناامید بود و همیشه یاد خانواده و زادگاهش را در دل داشت. در غربت دردهایش دوچندان شد و همواره آرزوی دیدار خانواده و دیاربکر را داشت. در سال 1975 دوباره به استانبول بازگشت.
آیشه شان، صدایی آسمانی و زادهی کوه و دشت و طبیعت پاک کردستان بود. سالها از سرزمین دلانگیز کردستان دور ماند، اما همیشه آرزوی سفر به جنوب کردستان را داشت. سرانجام در پاییز 1979 به اربیل و دهوک رفت. هنرمندان اربیل با شور و شادی از او استقبال کردند و کنسرتهایی در سالن «گَل» و برای کارمندان برگزار شد. در آن کنسرت با اشک و شادی گفت: «خواهران و برادران عزیز، خوشحالم، سرافراز و پر از احساس هستم. من به عراق آمدم، سرزمین عزیز. پانزده سال آرزو داشتم بیایم اما قسمت نبود. امسال بیمار شدم، هفت پزشک بر بالینم بودند و گفتند سفر به عراق برایت خوب نیست. اما گفتم اگر بمیرم، باز هم میآیم.»
در آن روز، هنرمندان بزرگ کرد همچون «طاهر توفیق»، «مام رسول گردی»، «تحسین طه» و «فؤاد احمد» به احترام او در کنسرت شرکت کردند. همچنین هنرمندان دیگری مانند «محمد عارف جزیری»، «حسن جزیری»، «عیسی برواری» و «تحسین تها» همراهش برنامه اجرا کردند. این سفر نام او را در جنوب کردستان بیشتر بر سر زبانها انداخت و آثارش با استقبال فراوان روبهرو شد.
با تلاش دلسوزان، صدای او به رادیوی کردی بغداد رسید و چندین ترانه ضبط کرد. در تلویزیون کرکوک نیز ترانهی «قدره یار» را اجرا نمود. در میان مردم جنوب کردستان احساس آرامش داشت، زیرا در میان همزبانان و خانوادهی خود آزادانه به کردی میخواند. اما متأسفانه پس از مدتی دوباره تحت فشار حزب بعث قرار گرفت و مجبور شد به ترکیه بازگردد.
با وجود همهی رنجها، هیچگاه درد ملت خود را فراموش نکرد. ترانهها و آوازهایش هرکدام داستانی از تاریخ ملت ما را بازگو میکنند؛ چه آنها که از درد و دوری خانواده سرچشمه گرفتهاند و چه آنها که دربارهی مصائب و رویدادهای ملت کرد هستند.
نمونههایی از ترانههای او: «بێریوانێ»، «جهبهلی»، «مم و زین»، «مهیرو و حسنیکو»، «قدره یار»، «دایکه قوربان»، «آوا چهم دیاربکر»، «دیسه ئیرو تێیه لێمه»، «حجی خانم»، «دایکا من کهوت بیره منه»، «غریبا خودێ»، «وهک بارانا بهارێ»، «دایێ غریبم»، و ترانههای ملی همچون «ورن ورن پیشمرگه»، «نوروز»، «شرناخ»، «مهگری».
در سالهای پایانی عمر، در شهر ازمیر ساکن شد و در ادارهی پست کار کرد. فعالیت هنریاش تا سال 1991 ادامه داشت، سپس از آوازخوانی دست کشید. در سال 1992 به بیماری سرطان مبتلا شد.
با درد بیماری، فقر و تنهایی و دوری از خانواده، زندگی سختی را گذراند تا اینکه در بیمارستان ازمیر بستری شد. سرانجام در تاریخ 18 دسامبر 1996 درگذشت. همیشه آرزو داشت به دیاربکر بازگردد و خانوادهاش را ببیند، اما متأسفانه در غربت چشم از جهان بست. با این حال نام و هنر بلندش برای همیشه در دل و روح ملت کرد باقی خواهد ماند. یاد و خاطره و ترانههایش همیشه زنده و باشکوه خواهند بود.
